تبليغاتX
Story Shop

نمي دانست،دل گرفته اش از غروب جمعه چوب مي خورد يا دير كردن شوهرش.

با خود مي گفت ديگر بايد پيدايش شود.

آهنگ ملايمي گذاشت و مجله اي كه تازه خريده بود باز كرد.

مشغول خواندن فال مربوط به ماه تولدش شد.....

اين روزها معشوقه تان را بيشتر از هميشه دوست داريد.

منتظر يك دسته گل از او باشيد.

لبخند بر لبانش نشست.هميشه فال هايش درست بودند.صداي ترمز ناگهاني را در كوچه شنيد.دلش به يكباره ريخت .....به سمت كوچه دويد.

گل هاي پرپر در كوچه پخش بود.

+ نوشته شده توسط مهدی صباغی در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 23:19 |