تبليغاتX
Story Shop

 

پسر نوجوان دلش براي دوست تلفني اش كه تا به حال نديده بود،تنگ شده بود.چندين بار شماره را گرفت اما پدر دختر جواب مي داد.موقع بيرون آمدن از باجه كلي با دختري كه بيرون معطّلش كرده بود.مشاجره كرد.دخترك داخل شد وبه سرعت شماره كسي را مي گرفت كه از او دور مي شد.

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی صباغی در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 21:32 |

 

مامان اگه بابا بميره تو گريه مي كني؟

زبو نتو گاز بگير اين چه حرفيه.......

مدتي بعد پسرك در حالي كه  به شدت سر مزار مادرش اشك مي ريخت . پدرش را ديد كه به خاله مجردش ذل زده است.

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی صباغی در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 23:36 |