« سا لن تئا تر »
بعد از مدّت ها تمرين و زحمت زياد بچّه هاي گروه، نمايشمان به اجرا رسيد ، ، حالم بد بود بر خلاف همه بچّه ها كه مي گفتند و مي خنديدند تو حال خودم بودم و يك گوشه نشسته بودم. هادي گريم اش
تمام شده بود ، آمد و گفت : رضا ، چته ، يه ربع بيشتر نمونده ، پا شو حس بگير ، سا لن داره پر مي شه ، آ بروي ما رو نبري مثلاً نقش اوّلي ،
كارگردان از من خيالش راحت بود تا لحظه آخرهم داشت روي نقش رو
به روي من كار مي كرد ، همش با زهرا صحبت مي كرد مي گفت : اونجايي كه رضا مي آد و بهت گل مي ده ، براش ناز كن ، زود گلُ ازش
نگيري ، يه طوري كه تما شا چي بفهمه ، دوستش نداري .
بعد آ مد طرف من گفت : تو هم يادت نره رضا ، يه طوري بازي كني كه
خيلي عاشقي ، دقّت كن ، بعد رو به همه كرد و گفت : بچّه ها آمده اين سا لن پُر شده ، امّا من همش فكر روژان بودم ، باهاش دعوا كرده بودم .
اصلاً هيچ وقت نبايد مي آوردمش تا تمرين ام رو ببيند ، تقصير من نبود مقصر خود روژان بود كه دعوا را شروع كرد .
من كلّي بهش گفتم : بابا اينها نقشٍ، الكي ٍ ، نمايشه ، من فقط تو را دوست دارم ، اصلاً علاقه اي به زهرا ندارم ، اون فقط ، نمايش ،
تو گو شش نمي رفت مي گفت : نه دروغ ميگي ، من خودم ديدم كه
بهش گُل دادي ، توي پر رو منو دعوت كردي اونجا كه بگي زهرا رو
دوست داري ، گفتم : روژان باور كن اشتباه مي كني ، چرا متوجّه نيستي
اون نمايشه ، روژان اشتباه مي كرد دستِ خودش نبود ، اون بيمار بود ، ولي من دوستش داشتم ، اون بيماري رواني داشت ولي من خيلي زياد
دوستش داشتم ، اون صداقت داشت ، پاك بود .
جمعّيت در سالن پر بود ، پرده باز شد ، چقدر دوست داشتم روژان اشتباه
نمي كرد والان وسط تماشاچي ها بود ومنو مي ديد ، اون بيمار بود ولي من دوستش داشتم ، نمايش شروع شد ، زهرا و سارا رفتند و
مشغول بازي شدند ، هادي هم رفت و ديالوگ هاش رو گفت آمد ، نوبت
من بود نگران بودم ، نمي دونستم ديالوگ ها يادم مانده يا نه ، يه نفس عميق كشيدم به خاطر بچّه ها هم كه شده بود نبايد خراب مي كردم بايد
درست بازي مي كردم ، بچّه ها زحمت كشيده بودند، شاخه گُل را گرفتم آمدم روي صحنه ، زهرا از همان اوّل قشنگ بازي مي كرد ، قشنگ ناز مي كرد ، رفتم رو به رويش ، شاخه گُل رو گرفتم طرفش و
گفتم : بانوي شهر قصّه هاي من ، از چه بر من ناز مي كني ، مگر نه اينكه من شاهزاده ام تو ملكه اين ديارخواهي شد . زهرا اخم كرد و
بي اعتنا بود ، قشنگ بازي مي كرد ، خوب ناز مي كرد ، همه فهميده بودند كه برام ناز مي كنه ، امّا اين نمايش بود ، كاش روژان اين را
مي فهميد ، تقصير نداشت اون بيمار بود ، ولي من دوستش داشتم ، يك
دفعه صداشو از ميان تماشا چي ها شنيدم ، باورم نمي شد ، بلند
مي خنديد ، ديوانه وار ، فرياد كشيد حقّته ، لياقتت همينه كه اين برات ناز كنه .
مهدي صباغي

