آخر اوستا را مي كشم
16 سال بيشتر نداشت. نميدانست عاقبت اين كار چه ميشود.آنقدراز سوي اوستا تحقير شده بود كه انگيزه كشتنش را پيدا كرده بود.آخرين بار هم كه به خاطر دير آمدن پنج روز حقوقش را كم كرده بود.
اوستا پشت دخل پول ها را مي شمرد و از دخل امروز راضي بود.در حالي كه مي خنديدو شكم بزرگش تكان مي خورد،گفت:پسر گور مرگت ديروز كه نبودي،مي دوني چكار كردم،يه چيزي خريدم كه اگه نبودم نتوني هر غلطي كه دلت خواست بكني.درست پشت سر اوستا با دو دستش ميلگرد را در هوا نگه داشته بود.دوباره اهانت شنيد ،حرف اوستا رو نيمه كاره نگه داشت.چند ضربه محكم به سر اوستا كوبيد .اوستا با صورتي غرق در خون به زمين افتاد،پسرك نفس نفس مي زد،آخر اوستا را كشت .ناگهان چشمهايش به دفتر چه راهنماي دوربين مدار بسته افتاد.

