تبليغاتX
Story Shop

آخر اوستا را مي كشم  

16 سال بيشتر نداشت. نميدانست عاقبت اين كار چه ميشود.آنقدراز سوي اوستا تحقير شده بود كه انگيزه كشتنش را پيدا كرده بود.آخرين بار هم كه به خاطر دير آمدن پنج روز حقوقش را كم كرده بود.

اوستا پشت دخل پول ها را مي شمرد و از دخل امروز راضي بود.در حالي كه مي خنديدو شكم بزرگش تكان مي خورد،گفت:پسر گور مرگت ديروز كه نبودي،مي دوني چكار كردم،يه چيزي خريدم كه اگه نبودم نتوني هر غلطي كه دلت خواست بكني.درست پشت سر اوستا با دو دستش ميلگرد را در هوا نگه داشته بود.دوباره اهانت شنيد ،حرف اوستا رو نيمه كاره نگه داشت.چند ضربه محكم به سر اوستا كوبيد .اوستا با صورتي غرق در خون به زمين افتاد،پسرك نفس نفس مي زد،آخر اوستا را كشت .ناگهان چشمهايش به دفتر چه راهنماي دوربين مدار بسته افتاد.

 

+ نوشته شده توسط مهدی صباغی در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت 1:50 |

اتو بوس با سرعت زير باران مي رفت.

مرد جوان به بيرون و بارش باران نگاه مي كرد،چهرهاش كاملا غمگين به نظر مي رسيد درحالي كه اشكش سرازير بود گفت:

من،اون ،بارون

دو دختر جوان در صندلي كنار نشسته بودندو كلي به مرد جوان خنديدند.

چند روز بعد،

همه مشغول غذا خوردن بودند .مادر به دخترك گفت :چرا ماتت زده ،غذات سرد شد.

دخترك در حالي كه به نقطه اي خيره شده بود گفت:

ما،بارون ،اتوبوس،صورتش دلنشين بود.

 

+ نوشته شده توسط مهدی صباغی در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت 0:31 |