بنام خدا
«دوباره»
نم نم باران مي باريد،هيچ كس در جاده مار پيچ كه اطرافش را درختان سر سبز پوشانده بودند ،نبود.صداي اتومبيلي از دور مي آمد .جاده لغزنده بود ،زوج جوان شيشه ها را پايين داده بودند و از بارش آرام باران در حالي كه بگو بخند مي كردند لذت مي بردند .
درون ماشين غوغايي بود ،مرد جوان بي آنكه توجهي به جاده داشته باشد تنها با همسرش
سر گرم بود .و از سر ذوق ويراژ مي داد ،ناگهان اتومبيل بر سطح جاده لغزيد،
تمام تصوير هاي زيبايي كه در دل زوج جوان جان داشت يكباره مرد .ماشين چند بار دور خود چرخيد و به دره سقوط كرد .
غوغا ي شاد درون ماشين يك آن جاي خود را به غوغايي هراس آلود سپرد.
صداي «نه»گفتن مردو «جيغ»زن تا به ارش مي رسيد.بعد از آن، صداي مهيبي از پرتاب شدن ماشين به ته دره بلند شد.مرد جوان ديگر چيزي نفهميد .
جنازه زن از ماشين به بيرون پرتاب شده بود و خون مرد تمام ماشين را فرا گرفته بود .
بعد از چند لحظه به خود آمد ،از ماشين بيرون آمده بود .به جنازه خودش نگاه كرد تعجب كرد .يكباره به طرف جنازه همسرش دويدو در حالي كه گريه مي كرد. اسمش را فرياد مي كشيد بالاي سر او نشست،شيون مي كرد ،اصلا طاقت نداشت جنازه خون آلود همسرش را ببيند.در حالي كه همين طور گريه مي كرد صداي زن را از پشت سر شنيد.
بر گشت ،نگاهش كرد.زن در حالي كه دستش را به سوي او دراز كرده بود لبخندي زد و گفت :پاشو بريم اونجا زندگي رو از نو شروع مي كنيم.
